همیشه همه چیو ریختم تو خودم
هیچوقت دم نزدم از هیچی
هیچوقت گله نکردم
همیشه تنها بودم
تنها فکر کردم
تنها تصمیم گرفتم
تنها اومدم جلو
وقتی زمین خوردم تنها بودم
وقتی به ی جایی هم رسیدم تنها بودم
تنهایی تو شکستام جمعش کردم
تنهایی شرایطو حفظ کردم
هیچوقت حرف نزدم چون هیچکس نفهمید حرف منو
بد مورد قضاوت قرار گرفتم
یا شدم ضعیف :) که فقط خودم میدونم چقدر قویم
یا نهایتش گفت بابا بس کن دیگه چقدر حرف میزنی :))
اما جدیدا دارم از خودمم فرار میکنم
دارم از خودمم خسته میشم
اعتماد بنفسم خیلی اومده پایین
به یک اتفاق خوب نیازمندیم واسه رخ دادن ! :(
برچسب:
نویسنده: باربد قنبری